تبليغاتX
از کجا باید شروع کرد؟

از کجا باید شروع کرد؟

انتظار

 

در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز نه افتاب
ما بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه تلخی در گرده هایمان
هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید
که تاریکی به هزار زبان در سخن است
در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای
و نوبت خویش را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای...

(احمد شاملو)

 

اندیشیدن به پایان هرچیزی شیرینی حضورش را تلخ می کند...

بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 13:57  توسط پرنیان   | 

تنها رهایم کرد

 

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی که او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است،
تنها متولد شدن
تنها زندگی کردن،
تنها مردن.
مرا کسی نساخت، خدا ساخت؛
نه آنچنان که " کسی میخواست "،
که من کسی نداشتم.
کسم خدا بود، کسِ بی کسان.
او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش می خواست.
نه از من پرسید و نه از از آن " منِ دیگرم ".
من یک گِلِ بی صاحب بودم.
مرا از روح خود در آن دمید.
و بر روی خاک و در زیر آفتاب،
تنها رهایم کرد.
" مرا به خودم وا گذاشت ".

این جا، جای من نیست.
بر روی این زمین غریبم.
این آسمان، سقف خانه من نیست.
نباید به اینجا می آمدم.
این جا تبعیدگاه من است.
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟

دوست داشتن از عشق برتر است .
عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابینا ئی ,اما دوست داشتن, پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است. اما دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد, دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد..............عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبائی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور میگوید: شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزایید، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 13:6  توسط پرنیان   | 

تنها رهایم کرد

 

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی که او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است،
تنها متولد شدن
تنها زندگی کردن،
تنها مردن.
مرا کسی نساخت، خدا ساخت؛
نه آنچنان که " کسی میخواست "،
که من کسی نداشتم.
کسم خدا بود، کسِ بی کسان.
او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش می خواست.
نه از من پرسید و نه از از آن " منِ دیگرم ".
من یک گِلِ بی صاحب بودم.
مرا از روح خود در آن دمید.
و بر روی خاک و در زیر آفتاب،
تنها رهایم کرد.
" مرا به خودم وا گذاشت ".

این جا، جای من نیست.
بر روی این زمین غریبم.
این آسمان، سقف خانه من نیست.
نباید به اینجا می آمدم.
این جا تبعیدگاه من است.
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟

دوست داشتن از عشق برتر است .
عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابینا ئی ,اما دوست داشتن, پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است. اما دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد, دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد..............عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبائی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور میگوید: شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزایید، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 13:4  توسط پرنیان   | 

توبه

 

ای كاش تنها یك نفر هم در این دنیا مرا یاری كند

ای كاش می توانستم با كسی درد دل كنم تا بگویم كه

من دیگر خسته تر از آنم كه زندگی كنم.....

ازبسکه شکستم و ببستم توبه

فریاد همی کند ز دستم توبه

دیروز به توبه ای شکستم ساغر

امروز به ساغری شکستم توبه

جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه

بی یادتو هر کجا نشستم توبه

در حسرت تو، توبه شکستم صد بار

زین توبه که صد بار شکستم توبه

*********************************************************************

 

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.

اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.


استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.


استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.


استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!


دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 1:28  توسط پرنیان   | 

طولی نمی کشد که جهان عاشقت شود

 

لبخند می زنی دلمان عاشقت شود
این چشمهای بسته زبان عاشقت شود
صیاد چشم راه به جایی نمی برد
وقتی که دست و تیر و کمان عاشقت شود
موهات را به شانه باران سپرده ای
طولی نمی کشد که جهان عاشقت شود
این شعر را مقابل باران گذاشتم
تا واژه های تشنه آن عاشقت شود
می ترسم از نگاه اهوراییت که باز
درکوچه هر چه مرد جوان عاشقت شود
با تیک تاک ثانی های می تپد دلم
چیزی نمانده تا که زمان عاشقت شود
چیزی نمانده تا همه شهر یکصدا
در یک طلوع پر هیجان عاشقت شود
پس می شود که زاده پاییز باشی و
کاری کنی که فصل خزان عاشقت شود
امشب برای شاعر گمنام این غزل
این شعر را دوباره بخوان عاشقت شود

             ************************************************************

كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
كه چنین گاه به گاه
میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه !
می سرایی از لب.....شعر مستانه آه !

راز زیبایی مژگان سیاه
در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است !
و سرودن از تو
با صراحت ! بی ترس ! .... باز هم كتمان است !

كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟

***************************************************

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:51  توسط پرنیان   | 

فقط اگر تو بیایی...

bare aval ke didamesho hich vagh faramosh nemikonam
to negahe aval kolii be dele ham neshastim dotaei ba ham zadim zire khande
koli ham khosh gozasht nemidonestim koja berim az onjaei ham ke hanoz benzin sahmiye
bandi nashode bod kolli khiabonaye gheitariyaro metr kardim
bare 2 ke didim hamo roze valentin bod ....yadesh be kheir saat 4 omad donbalam raftim
samte vanak.. terafike haghanio kolli harfe nazade ...sobhesh rafte bod entekhab vahed va
4 shanbe haro khali gozashte bod ke biyad berim biron be ghole khodesh kelase khososi
bad az onam ke har roz ravabetemon behtaro behtar mishod
ta inke nemidonam ye dafe chi shod ke injori shod ....
bad az 5 mah ye dafe hame chi avaz shod
avala vaghti behesh migoftam avaz shodi migoft ye kam karam ziyad shode darsam sangin
shode az dastam narahat nasho jobran mikonam
ye shab vaghti dobare behesh goftam ke avaz shode az  fardash dige hich khaabari
azash nashod
na zang na sms ..............
ye modat gozasht ta tavalode man resid  to in moadat hich rabetei nadashtim na zang na hichi
shabe tavallodam sms zad va tavalodamo tabrik goft manam azasht tashakor kardam va goft
ke kadom pishesh mahfoze .... yade roze tavalodesh oftadam ke be che zogho shoghi tamame
milado ghaemo vasash donbale kado gashtam  ....
va tamame sayamo kardam ke tavalodesh pishesh basham
dobare ye modat gozashto khabari azash nabod
ta dobare ye roz sms zad va ozr khahi kard khast ke az dastesh narahat nabasham
goft ke to bad sharayetiye
goft bayad darkesh konam .... khodesho moghaser donesto khast ke man bebakhshamesh
hanoz nemidonestam mozo chie
ta inke ye roz  vaghti delam hesabi havasho karde bod va hessabi barash tang shode bod
shokhi shokhi behesh sms zadam
javab nadad
zang zadam anten nadasht
be shokhi sms zadam bashe khodet injori khasti  ............. mibinamet
foran sms zad ke sare kelasam goshim ro silente behet zang mizanam
shab tarafaye saat 11 bod sms zad:
salam , khobi?
salam be lotfe shoma khobam
zang zade bodi anten nadashtam badesh ham sare kelas bodam
goftam iradi nadare
goft man dige nemitonam bahat dost basham sharayetam taghir karde
goftam khob chera ino zodtar nagofti
goft nashod behet begam
goftam sharayete sakht ke migofti hamin bod?
goft sorry nashod dige
mana be shokhi goftam pas mobarake dige ???????
.............
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.....
dar eine nabavari didam goft ye joraei are
?????
aslan mondam chi begam
fekr kardam dare baham shokhi mikone
akhe mamolan to shokhi hei aziyatesh mikardam migoftam mamnet toro shohar mide


 
goftam e be salamati .. tabrik migam .. ashnas ?
goft hala taze avalashe
hanoz to marahele avaliyast
are ashnas
goftam jedi jedi mobarake
(bavaram nemishod)
goft are
boghz galomo gereft omadam to otagham dige ekhtiyare ashkamo nadashtam
goft ba ejazat ashnast dokhtar khalame
.
.
.
..
.
..
dige baghiyash chandan jaleb nist
bad az koli harf barashon arezoye khoshbakhti kardamo
bye
,,,,
taze az bade khodafezi shoro shod
vaghti mikhastam bezanam bye ye lahze cheshmamo bastam tamame on lahzehaei ke baham
bodim omad jelo chesham
nemidonestam daram chikar mikonam nemidonestam bayad begam bye ya na

ehsas mikardam koli harf daram barash begam
nemidonestam deltangim bartaraf shod ya vase hamishe mond
nemidonestam bekhandam ya ,,,,

hata natonestam begam ,,,,,,,,,,,, delam barat tang shode

....
edame darad

 

 

 

سهم تو در بودن من درست به اندازه سهم نبودن من است در خیال تو
و این غمگین ترین حسرتی است كه من مجبور به تحمل آنم
پابه پای بی تویی تو
به هر كجای بی تو كه می رسم
دردمندانه در می یابم
كه ساعتهاست از اینجا هم رفته ای
حالا ،‌جای پاهای پیر تو ،‌تنها دوستان همیشه دلشاد من هستند
و من چقدر به آنها حسودی می كنم
       چون دیده اند تویی را كه رفته ای و پا بر دلشان گذاشته ای
این روزها اما انگار دیگر تمام زمینها سنگی شده اند و
من بی دوست و تنها شده ام
*
تو باز ،‌مثل همیشه با نسیم می رقصی و می روی
من ،‌با باران می گریم و در خاك می شوم
*
اما انگار امشب هم فقط قرار است باران بیاید
تا مسیرسیاه نگاه سرگردان مرا تا ستاره مان خط خطی كند تا من راه نگاه این ستاره را گم كنم
همان ستاره ای كه دوست داشتم تو هم آن را ستاره مان خطاب می كردی
از شبی كه تورفته ای ،‌
نمی دانم كجا
به قول خودت به دنبال حقیقت
این ستاره مثل من بی تو ،‌تنها همان ستاره ای كه شبها با هم تماشایش می كردیم
همان ستاره ای كه هنوز با یاد آبی و مهتابی تو بیدار مانده
تنها دلخوشی شبها و خلوتهای خسته من شده است
و من در خلوتهای بی تو بی خودی خودم ،‌در هجوم خیال خوب تو آنقدر گریه كرده ام
                                        كه دیگر امشب تمام آسمانهای بارانی شده
حالا دیگر ، گریه هایم به جای آنكه نگاهم را شفاف كنند و دلم را صاف
آسمان را هم تیره وخط خطی می كنند تا من راه نگاه این آخرین ستاره را هم گم كنم
آسمان هم كه بدون ماه و خورشید و ستاره دیگرآسمان نیست
همین سقف كوتاه و سیاهی است كه از همه جایش آب چكه می كند
و آنقدر كوتاه است كه دیگر حتی نمی توانم دستهایم را به اندازه دعا كردن بلند كنم
آنقدر باران می آید كه من مطمئنم اگر امشب می خواستی بیایی
تا حالا پشیمان شدی ،‌لااقل باران بهانه غمگین و قشنگی است برای نیامدن امشب،‌
بهانه ات را باور میكنم
مجبورم
اما باور كن نمی توانم باور كنم كه من تمام روزهای آفتابی را هم
بیهوده زیر چتر سنگین انتظار تو نفس كشیده ام
مگر نه كه حقیقت همین احساس خلاص خالص عشق من و تو به باران بود ؟
مگر نه كه من و تو عاشق باران بودیم ؟
*
یادت هست بانو
وقتی باران می بارید بهانه میكردیم باران را و بیرون می زدیم ؟
از همه دور می شدیم ؟
تنهایی ،‌خیابانهای خیس و خلوت را می پیمودیم ؟
و باران ،جای پاهای خاكی ما را پاك می كرد ؟
تا هیچكس نتواند دنبال ما بیاید .
و ما ،‌من و تو ،‌بدون رد پایی حتی ،‌همیشه درست ترین را ه را می رفتیم ؟
و با خودمان در خودمان به مقصد می رسیدیم .
*
حالا نمی دانم چه اتفاقی برای
آفتاب و آب، آسمان وباران ،‌نگاهها و ستاره ها افتاده است .
كه همین باران كه قشنگ ترین بهانه تنها بودن من وتو بود .
                   حالا غمگین ترین بهانه نیامدن تو شده است .
باران كه باران است هنوز ،‌
تو كه همان خدای خوب آرامش خستگیهای من هستی
                                     كه هوای نفسهایت هنوز هم
                  یاد بهار را حتی در شبهای بی تاب و پرتب من بیدار نگاه داشته است
پس حتما دیگرمن ‌،سهمی در خیال تو ندارم
تو درست گفته ای ،
تا باران دوباره باران شود و خیابان تنها نماند
فقط نبودن یك من كافیست
اما باور كن نمی شود كه تو نباشی ،‌
تو كه نباشی ،‌خیابانها خود را از سرراهها كنار می كشند و همه جا بن بست می شود
بن بست ها سر به زیر می اندازند و آرام ترانه باران را با سوت می زنند
و اشك من ،‌مثل امشب همه آسمانها را ابری می كند .
...
امشب دل من گرفته است ،‌مثل دل آسمان ‌،مثل دل خیابان
انگار تو را برای همیشه از همه ما گرفته اند ،‌
از من ،‌ از اسمان ،‌از شبهای بی تو تنها ،‌
         از خیابانهای خوبی كه فقط با تو به مقصد می رسیدند
بخاطر من نه ‌،به خاطر اسمان و باران و دل خیابان بیا
-         قول می دهم اگر بیایی حتی مسیر نگاهت را بهم نزنم
-         حتی اگر بخواهی تورا با باران و خیابان هم تنها می گذارم
-         و فقط از پشت پلك پنجره ها پاهای پر از شكوفه ات را نگاه میكنم
تا مسیر ستاره ام را پیدا كنم
همان ستاره ای كه رد نگاه مهتابی تو
برآبی چهره اش هنوز تا همیشه پیداست ...
                                آه كه چقدر دلم برای صدای قدمهای تو تنگ شده
شبها شبیه حسرتهای نگاه بی تو همیشه تنها و سیاه من هستند
وروزها به امید پرواز در پرهای آفتابی نگاه تو
اگر بیایی آسمان دوباره ابی می شود
و همه چیز سرجای خودش بر میگردد
حتی حسرتهای همیشگی من
فقط اگر تو بیایی...
 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 2:32  توسط پرنیان   | 

یکی داشت یکی نداشت

 

یکی داشت یکی نداشت

 

اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من

یکی خواست یکی نخواست

اونی که خواست تو بودیواونی که بی تو بودن رو نخواست من

یکی آورد ویکی می آورد

اونی که اورد تو بودی واونی که  جز تو به هیچکی ایمان نیورد

یکی موند ویکی نموند

اونی که موند تو بودی واونی که بدون تو نمی تونست بمونه من

یکی رفت ویکی نرفت

اونی که رفت تو بودی واونی که به خاطر تو تو قلب هیچکی نرفت من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:51  توسط پرنیان   | 

داستان جالب


پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است

پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است

بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد
و معامله به اين ترتيب انجام مي شود

نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 1:59  توسط پرنیان   | 

ميگفتن چرا تو عشق نداري؟

*****************************************************************

هميشه يه کسايي بودن که بهم ميگفتن چرا تو عشق نداري؟

هميشه بودن کسايي که بهم بگن عشق يعني زندگي...

ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نکردي...

ولي بهم نگفتن اگه اسير يکي بشي دلت ميسوزه...

بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن...

بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي...

بهم نگفتن ممکنه يه روز بذاره بره...
بهم نگفتن...
نگفتن که تو پشت سرش اشک ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره...

نگفتن تو ديوونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه.

****************************************************************

گفتمش بي تو چه مي بايد کرد ؟
عکس رخساره ي ماهش را داد...
گفتمش همدم شبهايم کو ؟
تاري اززلف سياهش راداد...
وقت رفتن همه روميبوسيد،
به من ازدور نگاهش راداد ..
يادگاري به همه داد و به من...
انتظار سرراهش را داد!
.
.
.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 1:37  توسط پرنیان   | 

باور کن!!!!

شايد باور نکردي آن زمان که گفتم مي روم براي ابد رفتم.....هيج گاه جدي نگرفتي که صبح گاهي خواهد آمد که خواهم رفت....آخرين وداعم را ديدي اما باز سکوت کردي.....تنها گفتي کاش امشب بميرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخنت پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمي رسد و اين چه زيباست!

و اکنون دير زماني است که من رفته ام....گويا هرگز نيامده بودم.....باز چون هميشه خورشيد طلايي رنگ طلوع مي کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ مي کشد در آسمان خيا لت.....اما ديگر سلامي نيست.....

قلبم گرفت اي نازنين نفس ديگه نفس نيست....آه اين زمين و سرزمين واسم به جز قفس نيست......


تنها شاهد اشک هاي شبانه ام
همين صفحه سفيد و جوهر سياه است
هرگز نخواستم چشم نامحرم اين لحظه هاي ناآشنا
وفروريختن اشک را بر گونه هايم ببيند
هميشه بالش سکوت را
زير سر هق هق تنهايي ام گذاشتم
تا کسي صدايم را نشنود
اما تو ,
تو که از گريه هاي پنهاني من باخبري
چه کنم
گاهي همين گريه هاي گهگاه
جاي خالي تو را
در غربت لحظه هايم پر مي کند
باور کن!!!!

***********************************************************************

اي همه آرامشم از تو..... پريشانت نبينم....
چون شب خاکستري.... سر در گريبانت نبينم....
اي تو در چشمان من.... يک پنجره ...لبخند شادي...
همچو ابر سوگوار.... اين گونه گريانت نبينم...
اي پر از شوق رهايي.... رفته تا ((اوج ستاره...)).....
در ميان کوچه ها.... افتان و خيزانت نبينم....

مرغک عاشق.... کجا شد... شور آواز قشنگت....
در قفس چون قلب خود... هر لحظه... نالانت نبينم....
تکيه کن.... بر شانه ام.... اي شاخه ...نيلوفري رنگ....
تا غم بي تکيه گاهي را.... به چشمانت نبينم...

قصه دلتنگيت را.... خوب من.... بگذار و بگذر
گريه درياچه ها را..... تا به دامانت نبينم....
کاشکي قسمت کني... غمهاي خود را... با دل من....
تا که سيل اشک را.... زين بيش... مهمانت نبينم...
تکيه کن بر شانه ام..... اي شاخه نيلوفري رنگ...
تا غم بي تکيه گاهي را.... به چشمانت نبينم..
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 1:33  توسط پرنیان   |